فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

439

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

پهن كه خاك آن نرم باشد يا زمينى كه آب در آن فرورفته باشد ، نان پهن و نازك . الرُّقَاقة - واحد ( الرقّاق ) براى نان است . رَقَأَ - - رَقْأً و رُقُوءاً [ رقأ ] الدمعُ أو الدمُ : اشك يا خون خشك شد و بند آمد ، - رَقْأ فى الدّرجة : بالا رفت ، - بينَهم : ميان آنها را آشتى داد يا فساد انداخت . رَقَبَ - - رُقُوباً و رَقُوباً و رَقَابَةً و رِقْبَاناً و رِقْبَةً و رَقْبَةً هُ : از او پاسدارى كرد ، منتظر او شد ، از او بر حذر شد ، ريسمانى بر گردن او انداخت ، - النَّجْمَ : ستاره‌ى آسمان را نگريست . الرَّقَب - كلفتى يا ستبرى گردن . الرُّقْبَى - بخشيدن خانه يا جز آن به كسى مشروط بر اينكه هرگاه يكى از آن دو نفر زودتر بميرد خانه يا آن چيز به ديگرى تعلق يابد . الرَّقْبَاء - مؤنث ( الأرْقَبْ ) است . الرَّقَبَان - گردن كلفت . الرَّقَبَانِيّ - مترادف ( الرقَبَان ) است . الرُّقْبة - گودالى است كه براى شكار پلنگ حفر كنند همچنانكه واژه‌ى ( الزبْيَة ) براى شكار شير مىباشد . الرِّقْبة - نگهبانى ، پاسدارى ، حراست ، ترس . الرَّقَبَة - ج رقَاب و رَقَبَات و رَقَب و أَرْقُب : گردن يا قسمت پائين آن ، - ( مو ) : قسمت بالاى عود يا بربط ، بنده و برده ؛ « رَقَبَة الطرِيقِ » : در اصطلاح شرع زمينى است كه در آن راه بديگر زمينها باشد ؛ « رَقَبَة الماءِ » : در اصطلاح شرع مجراى آبى است كه در آن آب روان مىشود . الرِّقَة - [ ورق ] : آغاز روئيدن گياه است بهنگاميكه سبز شود ، زمينى كه در تابستان بر آن باران ببارد و سبز شود ، - ج رِقُون : سكه‌هاى درهم كه ضرب شده باشند . الرَّقَّة - ج رِقَاق [ رقّ ] : زمينى كه آب آن را پوشاند و سپس آب در آن فرو رود . الرِّقَّة - [ رقّ ] : رقّت ، رحمت ، شرم ؛ « رِقّةُ الجَانِبِ » : اين تعبير كنايه از ضعف و ناتوانى است ؛ « رِقَّةُ الشعور » : حِسّ كردن ؛ « رِقَّةُ الطَّبْع » : لطافت و مهربانى ؛ « رِقَّةُ العَيْشِ » : فراخى زندگى و نعمت بسيار . رَقَدَ - - رَقْداً و رُقُوداً و رُقَاداً : خوابيد ، - الحَرُّ : گرما رفت ، - تِ السوقُ : بازار كساد شد ، - عن الأَمرِ : از آن كار غفلت ورزيد ، - عن ضَيفِهِ : از ميهمان خود پذيرائى نكرد . الرَّقَدَانُ - برجستن بزغاله و برّه از نشاط و شادمانى . الرَّقْدَة - يك بار خوابيدن . الرَّقْرَاق - [ رقرق ] : آنچه كه درخشنده باشد ، - من الدَّمعِ : اشكى كه در چشم بگردد و روان نشود ، - من السَّحاب : ابرى كه رفته و بازگشته است . رَقْرَقَ - رَقْرَقَةً [ رقرق ] الماءَ : آب را به نرمى ريخت ، - العينَ : اشك چشم را روان كرد ، - الخَمْر : مى را با آب آميخت ، - الطيبَ فى الثوبِ : درون جامه را عطر آگين كرد . رَقّشَ - - رَقْشاً هُ : آن را نقش و نگار كرد . رَقَّشَ - تَرْقِيشاً الكلامَ : سخن را نوشت ، سخن را آراست و نيكو نوشت ، سخن را نگارين كرد ، سخن را با آب و تاب نوشت ، - الصَّحيفَةَ : صفحه را خط كشى كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد سخن چينى كرد . الرَّقْش - رنگى كه در آن تيره‌گى و سياهى باشد . الرَّقْشَاء - مؤنث ( الأَرْقَش ) است ، بانگ شتر كه از گلو در آيد ، - ( ح ) : نام حشره‌ايست ، - مِن الحَيّاتِ : مار سياه و سفيد . الرَّقْشَة - مترادف ( الرَّقش ) است . رَقَصَ - - رَقْصاً : با آواز يا آهنگ موسيقى رقصيد ، با جست و خيز راه رفت ، سرگردان شد ، - فى الْكَلَام : در سخن گفتن شتاب كرد ، - النَّبِيذُ : مي جوشيد ، - رَقْصاً و رَقَصاً و رَقَصَاناً الْجَمَلُ : شتر دويد . رَقَّصَ - تَرْقِيصاً هُ : او را رقصانيد . رَقِطَ - - رَقَطاً : به رنگ سياه با نقطه‌هاى سفيد يا سفيد با نقطه‌هاى سياه شد . رَقَّطَ - تَرْقِيطاً على الثوب : بر روى جامه مركَّب يا مانند آن را پاشيد و بر آن نقطه‌هاى سفيد و سياه ايجاد شد . الرَّقْطَاء - مؤنث ( الأَرْقَط ) است ، - ( ن ) : گياهانى كه براى زينت كشت مىشوند . الرُّقْطَة - سياهى كه در آن خالهاى سفيد يا سفيدى كه در آن خالهاى سياه باشد . رَقَعَ - - رَقْعاً الثوبَ : جامه‌ى پاره را وصله زد و دوخت ، - الشيخُ : آن پيرمرد بر كف دو دست خود تكيه داد و برخاست ، - الغَرَضَ بِسَهْمِهِ : هدف را با تير زد ، - الرجُلَ : آن مرد را هجو كرد ، - ذَنَبَهُ بالسَّوطِ : او را با تازيانه زد ، - فى السيْرِ : در راهپيمائى شتاب كرد . رَقُعَ - - رَقَاعَةً : گول يا احمق شد ، بى شرم شد . رَقَّعَ - تَرْقِيعاً الثوبَ : جامه را وصله زد . مترادف ( رَقَعَهُ ) است . الرَّقْعَاء - مؤنث ( الأَرْقَع ) است ؛ « بَقَرَةٌ رَقْعَاء » : گاو دو رنگ يا رنگارنگ . الرُّقْعَة - ج رُقَع و رِقَاع : پارچه‌اى كه با آن جامه را وصله زنند ، يك برگ كاغذ كه بر آن نويسند ، - فى الْكَلامِ اوِ الْعَمَل : سخن يا كارى كه با ايماء و اشاره و پوشيده انجام شود ، - ( ف ج ) : ابزارى است از ورق يا چوب يا سنگ كه هنرمند براى انجام كار خود از آن استفاده مىكند ؛ « رُقَعَة الشطْرَنج » : تخته يا بساط شطرنج كه بر روى آن مهره‌هاى شطرنج چيده مىشود ؛ « رُقْعَةُ الغَرَض » : هدف و نشانه كه به سوى آن تير رها كنند ؛ « رُقْعَةُ الأَرْضِ » : قطعه‌اى از زمين ؛ « رُقْعَة الشيءِ » : اصل و ريشه و گوهر هر چيزى . الرَّقْعَة - صداى خوردن تير به هدف . رَقَّقَ - تَرْقِيقاً [ رقّ ] هُ : آن چيز را نرم يا رقيق كرد . اين واژه ضد ( غَلَّظَهُ ) است ، - اللبنَ : شير را با آب آميخت و در نتيجه بى رمق